تبليغاتX
نیاز محو شدن
بياد داشته باشيد که بهتر است به يکباره خاموش شد تا ذره ذره محو.کرت کوبین

اخرین بارانی که در ذهنم مانده  انقدر قدیمی است که کهنه و گندیده شده

همیشه با امدنش(باران) ضربان قلبم مثل نتهای  سریع پیانویی که اخرین بار باهم گوش دادیم میشود

ایستگاه اتوبوس ،من،تو،با یک هندزفری،با یک موسیقی،

به باران نگاه میکردیم

باران میبارید

اتوبوس ها می ایستادند ،نگاه هایشان سرزنشمان میکرد

اما ما انچنان غرق در باران بودیم که صداها را درست نمی شنیدیم

هیچ چیز را درست نمیدیدم

فقط باران را میدیدم،فقط موسیقی،من،تو

و همین کافی بود

هردویمان را ارضاء میکرد

حالا

سال ها گذشته و هنوز نمیدانم تو

تو که هستی

شاید همه ی اینها توهم باشد

توهمی قدیمی مثل همان باران

همان بارانی که واقعا نمیدانم باران بودیا...

هرچه بود سالها گذشته و حالا نه تو هستی ونه من  نه باران

هیچ چیز نیست

یک زیر زمین که پناهگاه حیواناتی مثل خودم شده

یک تخت که نعش مرا پناه میدهد

یک پیانو که سیم هایش از تنبلی و بی حسی من با هر تکانی میخواهند خودشان را از ان جعبه بیرون بیندازند

یک لامپ که از کثیفی  قدرت نور دادن ندارد

هنوز دلیلی برای زنده ماندن ندارم اما جرات مردن هم ندارم

پس زجر میکشم، زجر کشیدن تنها لذت من از زندگی است

باز هم دلم میخواهد زیر باران بروم

دلم میخواهد خیس بشوم

احساس میکنم بدنم مثل یک جسم سرد چیزی را حس نمیکند

دلم میخواهد سرما را احساس کنم

خیس شدن را احساس کنم

نشستن روی همان نیمکت

اما وقتی پایم را به کوچه میگذارم باران تمام شده

و فقط باد سردی صورت خشکم را میسوزاند

دوباره به همان زیر زمین برمیگردم

از قرص های روی جعبه پیانو میخورم

و مشغول اجرای همان اهنگ میشوم

دوباره باران میبارد

دوباره تو

دوباره ایستگاه اتوبوس

دوباره من

 

+ تاريخ سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 22:57 نويسنده dead |

روز های اخر از اینه میترسید

هرگاه پشت اینه می ایستاد از خودش سوال میکرد این واقعا منم

همیشه از فرد غریبه ای که در اینه میدید میترسید

همیشه از نیشخند های کنایه امیزش عصبانی میشد

و دلش میخواست اینه را با مشت خرد کند

اما از عکس و العمل اطرافیانش میترسید

وقتی یک روز در خانه تنها بود همه ی اینه ها را با روسریهای  مادرش پوشاند

هرگاه اسمش را صدا میزدند با اینکه خودش میدانست کسی که صدایش میزنند نیست اما به ناچار جواب مبداد و از کار خودش کلافه شده بود

این اسم برایش غریبه بود ،حتی جسمی که در ان قرار داشت برایش غریبه بود

این اواخر بخاطر خجالتی که داشت در حمام لخت نمیشد

احساس میکرد در زندان است

در زندان کسی

کسی که با تمام نیرو اورا در بر گرفته بود  و ازارش میداد

همیشه در تاریکی و سکوت  ارامش می یافت

از اینکه ان جسم غریبه را نمیدید در ارامش بود

از اینکه دیگران اورا اشتباهی نمی دیدند ارامش می یافت

از این که کسی او را اشتباهی صدا نمیزد ارامش می یافت

هر روز که میگذشت احساس سر در گمی اش بیشتر میشد

هر روز که میگذشت بیشتر با خود کلنجار میرفت

هر روز که میگذشت زندانش برایش بیشتر از قبل تنگتر و نفرت انگبز تر میشد

روز اخر برای اینکه از چشم خودش و دیگران در امان باشد زیر تخت خوابید

و همه ی پرده ها را کشید تا اتاق تاریک شود

سعی کرد به خودش ارامش بدهد

سعی کرد مثل دیگران بشود

سعی کرد چشمش را به روی همه ی حقایقی که کشف کرده بود ببندد

سعی کرد مثل اطرافیانش زندگی کند

هر روز صبح از خواب بیدار شود

سر کار برود

عصر به خانه بیاید

دوش بگیرد

غذا بخورد، استراحت کند

فیلم ببیند

بخوابد

صبح بیدار شود

سر کار برود

....

اما نتوانست

نتوانست چشمانش را ببندد

نتوانست خودش را گول بزند

از زیر تخت بیرون امد

پرده ها را کنار زد

پنجره را باز کرد و به مردمی که از کنار هم رد میشدند نگاه کرد

همه ی حرکات مردم برایش خنده دار بود

حتی راه رفتنشان

پسرهایی که پشت سر دختر ها راه میرفتند  و ارام صحبت میکردند

دخترهایی که پسرها را به ارامی با انگشت به هم نشان میدادند

پسرهایی که با یقه های بسته و ریش کوتاه سرهایشان را پایین انداخته بودند

زنهایی که با چادرهای سیاهشان  مثل کلاغ شده بودند

نیشخندی زد و سرش را تکان داد

موسیقی مورد علاقه اش را گوش داد

از جیب شلوار پدرش یک نخ سیگار و کبریت  برداشت

همه ی دست نوشته ها و عکسهایش را جمع کرد

و به پشت بام رفت

همه ی کاغذ ها و عکسها را سوزاند

روی لبه پشت بام نشست و سیگار را روشن کرد

با ارامش پک میزد و به مردم میخندید

به همه چیز میخندید

به خودش نگاه کرد، با حا لتی عجیب

انگار از اینده خبر داشت

و دوباره به سیگار پک زد

گرمای سیگار انگشتها یش را سوزاند

سیگار رو با انگشت بزرگش انداخت و مسیر به زمین رسیدنش را  نگاه کرد

بلند شد

چند قدم عقب رفت همه ی دور اطرافشو با دقت نگاه کرد

با سرعت دوید و خودش را پایین انداخت

هرچه بیشتر به زمین نزدیک میشد 

بیشتر شک میکرد و میترسید

من ازاد میشم

من کجا میرم

متونم خودم باشم

دنیای دیگه ای هست؟؟؟؟

پ.ن:فقط افراد خاصی میتونن این متنو درک کنن

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 1:17 نويسنده dead |


بعد از يكي دو ماه سلام

راجع به اين پست بايد بگم كه با بقيه ي پستاي قبلي فرق ميكنه

شايد ديگه هيچ وقت مثل قبل ننويسم


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیستم آذر 1389ساعت 19:46 نويسنده dead |

نمیدونم چرا اومدم بنویسم

نمیدونم چرا بدون هیچ دلیلی این صفحه ی سیاهو باز کردم تا سفید کنم

باید احساسمو اینجا خالی کنم

وگرنه تا صبح خفم میکنه

احساسی که با شنیدن یه صدا توی گلوم گیر کرده

و نمیزاره اروم بگیرم

کاش میشد چشامو ببندم

و توی اون مسیر مه الود قرار بگیرم

مسیری که صدای تو از انتهاش به قلبم میرسه

چرا پشت مه قایم شدی

چرا

زندگی یعنی چی؟؟؟

یعنی برای دیدنت یه عمر توی مه راه برم

اما تو به طرفم نیای

یعنی وقتی به اخر خط رسیدم تازه میفهمم راهو اشتباه اومدم

یعنی وقتی مه قلبمو سرد کرد تو تنهام بزاری

و من اخر مسیر کنار مه با دندون رگمو بزنم

تا با خون من مه کنار بره و تو رو دوباره ببینم

اون لحظه که مه کنار رفته میبینم تو داری ازم دور میشی

دور

دور

همه ی این مدت تو...

سرمو پایین میندازموچشامو میبندم

پ.ن:مخاطب من توی متن هیچ کس نیست!

پ.ن2:فکر نمیکنم کسی بغیر از خودم این متنو درک کنه!

پ.ن3:قبول دارم متن خیلی مزخرفه!

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 0:53 نويسنده dead |

Billie Myers - Kiss the Rain .mp3
Found at bee mp3 search engine
toolfa.com

مسابقه وبلاگ نویسان